حكيم ابوالقاسم فردوسى

738

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

پشوتن به دو گفت كاى نامدار * چنين چند گويى تو از كارزار كه تا تو رسيدى بتير و كمان * نبد بر تو ابليس را اين گمان بدل ديو را راه دادى كنون * همى نشنوى پند اين رهنمون دلت خيره بينم همى پر ستيز * كنون هرچ گفتم همه ريز ريز چگونه كنم ترس را از دلم * بدين سان كز انديشها بگسلم دو جنگى دو شير و دو مرد دلير * چه دانم كه پشت كه آيد به زير ورا نامور هيچ پاسخ نداد * دلش گشت پر درد و سر پر ز باد چو رستم بيامد بايوان خويش * نگه كرد چندى بديوان خويش زواره بيامد بنزديك اوى * ورا ديد پژمرده و زرد روى به دو گفت رو تيغ هندى بيار * يكى جوشن و مغفرى نامدار كمان آر و برگستوان آر و ببر * كمند آر و گرز گران آر و گبر زواره بفرمود تا هرچ گفت * بياورد گنجور او از نهفت چو رستم سليح نبردش بديد * سر افشاند و باد از جگر بر كشيد چنين گفت كاى جوشن كارزار * بر آسودى از جنگ يك روزگار كنون كار پيش آمدت سخت باش * بهر جاى پيراهن بخت باش چنين رزمگاهى كه غرّان دو شير * بجنگ اندر آيند هر دو دلير كنون تا چه پيش آرد اسفنديار * چه بازى كند در دم كارزار [ پند دادن زال رستم را ] چو بشنيد دستان ز رستم سخن * پر انديشه شد جان مرد كهن به دو گفت كاى نامور پهلوان * چه گفتى كزان تيره گشتم روان تو تا بر نشستى بزين نبرد * نبودى مگر نيك دل راد مرد هميشه دل از رنج پرداخته * بفرمان شاهان سر افراخته بترسم كه روزت سر آيد همى * گر اختر بخواب اندر آيد همى همى تخم دستان ز بن بر كنند * زن و كودكان را به خاك افگنند بدست جوانى چو اسفنديار * اگر تو شوى كشته در كارزار نماند بزاولستان آب و خاك * بلندى بر و بوم گردد مغاك ور ايدونك او را رسد زين گزند * نباشد ترا نيز نام بلند همى هر كسى داستانها زنند * بر آورده نام ترا بشكرند كه او شهريارى ز ايران بكشت * بدان كو سخن گفت با وى درشت همى باش در پيش او بر بپاى * و گرنه هم اكنون بپرداز جاى ببيغوله‌يى شو فرود از مهان * كه كس نشنود نامت اندر جهان كزين بد ترا تيره گردد روان * بپرهيز ازين شهريار جوان بگنج و برنج اين روان باز خر * مبر پيش ديباى چينى تبر سپاه ورا خلعت آراى نيز * ازو باز خر خويشتن را به چيز چو بر گردد او از لب هيرمند * تو پاى اندر آور برخش بلند چو ايمن شدى بندگى كن به راه * بدان تا ببينى يكى روى شاه چو بيند ترا كى كند شاه بد * خود از شاه كردار بد كى سزد